
رازهای تاریک در دل شب – کتاب صوتی صدای پایین پلهها
- انتشار نسخهٔ صوتی
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
- گوینده
- کتابینه
دربارهٔ کتاب
معرفی کتاب صوتی صدای پایین پلهها
داستان کابوسی که هرشب تکرار میشود، و آنقدر ادامه پیدا میکند تا راهش را به واقعیت باز کند... لینوود بارکلی در کتاب صوتی صدای پایین پلهها، داستان مردی را روایت میکند که شاهد یک جنایت بوده و حالا هشت ماه بعد نیز، کابوسهای آن اتفاق دست از سرش برنمیدارند. اما شاید این کابوسها، بیخطرترین بخش از اتفاقات ادامهدارِ آن حادثه باشند...
دربارهی کتاب صوتی صدای پایین پلهها
پاول در مطب دکتر روانکاو نشسته و با حالی که ظاهراً آرام به نظر میرسد، تلاش میکند تا از شرایط روحی و جسمیاش، هشت ماه پس از آن حادثه صحبت کند. او برای دکتر توضیح میدهد که شرایطش رو به بهبود است؛ گرچه هنوز سردردهای عجیبش از بین نرفتهاند و کابوس و فراموشی هم به مشکلاتش اضافه شده، اما خودش میفهمد که نسبت به هشت ماه قبل، خیلی بهتر شده است. هنوز در شقیقهی سمت چپش، درست آن جایی که ضربهی بیل اصابت کرده، درد را احساس میکند. خیلی پیش میآید که دلیل انجام کاری یا رفتن به جایی را فراموش کند و صحبتهای اطرافیان را نیز از یاد ببرد. هرشب کابوس آن اتفاق را میبیند؛ میبیند که مثل یک جسد در پلاستیک پیچیده شده و هرچه دستوپا میزند، توان خارج شدن از آن را ندارد. اما مگر هشت ماه قبل چه اتفاقی افتاده که پاول، استاد سرشناس ادبیات انگلیسی دانشگاه را به این حال انداخته؟
لینوود بارکلی (Linwood Barclay)، استاد خلق رمانهای پرکشش و پرتعلیق، در کتاب صوتی صدای پایین پلهها (A Noise Downstairs) داستانی را خلق کرده که خواب را از چشمانتان میگیرد و با شنیدن هر صفحه از آن، لرزه به اندامتان میافتد. این نویسنده که شما را در یافتن سورپرایزهای ترسناک در گوشهوکنار قصه ناامید نمیکند، در این داستان چندلایه از ماجرای یک قتل مخوف حرف میزند. قتلی که نه تنها مانند بمبی در اخبار ترکید و توجهها را به رسواییهای اخلاقی در دانشگاه معطوف کرد، بلکه پاول را نیز تا سرحد مرگ برد.
ماجرا از این قرار بود که پاول هنگام رانندگی در جاده، ماشین همکارش، استاد دانشگاه کنیس هافمن را میبیند که با دو سرنشین مشکوک در حرکت بود. این دو سرنشین، جیل و کاترین، از پرسنل دانشگاه بودند که با بدنهایی خونین، روی صندلی عقب افتاده بودند. پاول با دیدن این منظره تصمیم میگیرد تا ماشین همکارش را تعقیب کند و متوجه میشود که کنیس، به دنبال مکان مناسبی برای دفن دو جنازه است. کنیس که متوجه حضور پاول شده، با بیل به شقیقهی او میکوبد و درست در زمانی که در تلاش بود تا با حفر گودالی، هرسه نفر آنها را دفن کند توسط پلیسی که از بابت چراغ شکستهی خودرویش تعقیبش میکرده دستگیر میشود. آنها پاول را که هنوز زنده بوده به بیمارستان منتقل میکنند و کنیس را نیز برای اجرای حکم حبس ابدش، به زندان میفرستند. بعدها معلوم میشود که جیل و کاترین قربانیان این قتل، دو زن متاهل بودند که همزمان با کنیس نیز رابطه داشتند و کنیس ضمن مجبور کردن آنها به نوشتن یک نامهی عذرخواهی با یک ماشین تحریر، آنها را به شکلی فجیع به قتل رسانده بود.
حالا بعد از گذشت حدود یک سال از آن حادثه، پاول در تلاش است تا با فهمیدن کل داستان، خود را از شر کابوسهایش خلاص کند؛ اما او نمیداند که عواقب آن کنجکاوی، تا زمانی که زنده است گریبانگیرش خواهند بود. همسرش شارلوت برای بهتر کردن حال او، برایش یک ماشین تحریر هدیه میخرد؛ ماشین تحریری که از نظر پاول، تسخیرشده است و شبها خودبهخود چیزهایی را تایپ میکند. آیا این ماشین تحریر، میتواند همان ماشین تحریری باشد ک…
۱ فصل
🔒 برای شنیدن وارد شوید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.