
کتاب صوتی زندانی | داستانی دلهرهآور و پر از پیچشهای غیرمنتظره
- انتشار نسخهٔ صوتی
- ۲ خرداد ۱۴۰۴
- گوینده
- کتابینه
دربارهٔ کتاب
معرفی کتاب صوتی زندانی
گناهکاران همیشه پشت میلههای زندان نیستند... فریدا مک فادن در کتاب صوتی زندانی که یکی از عناوین محبوب در وبسایت آمازون بوده، داستان پرستاری را روایت میکند که از سر ناچاری کار در یک زندان را پذیرفته، اما این زندان، چندان هم برایش غریبه و ناآشنا نخواهد بود...
دربارهی کتاب صوتی زندانی
«میدونم که به خاطر کار کردن تو یه زندان با تدابیر شدید امنیتی نگرانی، اما لازمه بدونی که خیلی از زندونیها قدردان زحماتت هستند. تاوقتی حرفهای رفتار کنی مشکلی پیش نمیآد. مسائل خصوصی رو با زندونیها در میون نذار. نشونی محل زندگیت رو بهشون نگو. هیچچیزی دربارهی زندگیت بهشون نگو. هیچ عکسی توی شبکههای اجتماعیت نذار. دربارهی بچهت حرفی نزن. حرفهای رفتار کن.»
فریدا مک فادن (Freida McFadden) در کتاب صوتی زندانی (The Inmate) که یکی از جدیدترین رمانهای معمایی و جنایی اوست، داستان مادر مجردی به نام «بروک» را روایت میکند که زندگی سختی دارد. بروک با اینکه خودش هم سن و سال زیادی ندارد، اما یک پسر ده ساله دارد که باید او را به تنهایی بزرگ کند. همین هم داشتن یک شغل را برایش تبدیل به یک ضرورت کرده؛ تا جایی که وقتی موفق به پیدا کردن کار مناسبی نمیشود، تصمیم میگیرد تا کار به عنوان پرستار بهداری در یک زندان را بپذیرد.
تردید از تصمیمی که گرفته، درست در همان لحظه که درهای آهنی و قرمز زندان پشت سرش بسته میشوند آغاز میشود. کار کردن در میان تعداد زیادی مرد مجرم که هر یک از بابت کارهای وحشتناکی که کردهاند، حالا در زندان هستند، نمیتواند تصمیمی ساده و بیدردسر باشد. از همان اول هوشیار میشود که باید خیلی بیشتر از تجارب کاری دیگرش در اینجا محتاط باشد. پوشیدن یک لباس جلبتوجهکننده یا پوشیدن کفش پاشنهبلند، میتواند برایش به ماجرایی دردسرساز بدل شود. از توضیحاتی که مامور زندان به او میدهد، متوجه میشود که بسیاری از زندانیها ممکن است تلاش کنند تا با فریبکاری، رشوه یا حتی زور او را وادار کنند تا برایشان داروهای حاوی مخدر تجویز کند و این شرایط تا جایی پیش رفته که پزشک قبلی زندان به خاطر همین موضوع، یعنی فروش مواد مخدر به زندانیان حالا خودش هم به زندان افتاده.
بروک سعی میکند تا آرامشش را حفظ کند. به قول مسئول زندان، تا وقتی که حرفهای رفتار کند مشکلی در کمینش نخواهد بود. به پسر دهسالهاش «جاش» فکر میکند. باید به خاطر او هم که شده قوی بماند و با این شرایط کنار بیاید. از وقتی که مجبور شد به خاطر اذیت و آزار بچههای مدرسه، جاش را از آن مدرسه بیرون بیاورد و جای دیگری ثبت نام کند مشکلاتشان شدت گرفت. بچههای مدرسه جاش را «بیپدر» صدا میزدند و همیشه از اینکه نام و نشانی از پدرش ندارد آزارش میدادند. جاش در تمام این سالها حتی یک لحظه هم دست از فکر کردن و سوال کردن دربارهی پدرش برنداشته بود. تا جایی که بروک آرزو میکرد کاش از همان اول با گفتن دروغی دربارهی پدرش او را آرام میکرد. اگر جاش فکر میکرد پدرش مرد شریف و مهربانی بوده که در یک حادثه از دنیا رفته، اینقدر برای دیدنش بیتابی نمیکرد و کسی هم در مدرسه او را آزار نمیداد. اما جاش میداند که پدرش زنده است و پیش از این هم در همین محله که حالا در آن سکونت دارند زندگی میکرده. چیزی که جاش نمیداند، قرار گرفتن مادرش در وضعیتی خطرناک است؛ چرا که حالا بروک درست در همان زندانی کار میکند که پدر جاش در آنجا زندانی است، و میل به انتقام در مردی که به جرم تلاش برای قتل بروک به زندان افتاده نمیتواند موضوعی شوخیبرد…
۱ فصل
🔒 برای شنیدن وارد شوید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.