کتابیستKETABIST

کتاب صوتی نجواگر | داستانی تاریک و پرتعلیق که نفس‌تان را حبس می‌کند!

۱ فصل۱۱:۵۵:۳۷بدون امتیاز
انتشار نسخهٔ صوتی
۱ خرداد ۱۴۰۴
گوینده
کتابینه

دربارهٔ کتاب

معرفی کتاب صوتی نجواگر
من از بابت چیزهای زیادی تو زندگی متأسفم، اما بیشتر از همه متأسفم که بهت گفتم هیولاها وجود ندارند، متأسفم که دروغ گفتم... الکس نورث در کتاب صوتی نجواگر که از سوی نشریه‌ی گاردین، کتاب منتخب سال لقب گرفته، داستان پدر و پسری را تعریف می‌کند که بی‌هیچ هشدار قبلی خود را در میانه‌ی پرونده‌ی یک قاتل زنجیره‌ای می‌بینند؛ قاتلی که هیچ رد و نشانی ندارد و تنها مشخصه‌اش این است که در آخرین لحظه، نام قربانی را زیر گوشش زمزمه می‌کند...

درباره‌ی کتاب صوتی نجواگر
ماشین را در پارکینگ مهدکودک پارک می‌کند و درحالی‌که توجهش به صدای خنده و بازی بچه‌ها جلب شده، به سمت ساختمان مهد می‌رود. می‌داند این آخرین باری است که خودش یا پسرش جیک این مسیر را طی می‌کنند و بعد از اینکه به خانه‌ی جدید در شهر جدید اسباب‌کشی کنند، دیگر این مهدکودک هم به بخشی از خاطرات خاکستری‌شان تبدیل می‌شود. به سمت یکی از کلاس‌ها که به نظر می‌رسد خالی است می‌رود و جیک را می‌بیند که با آن جثه‌ی کوچک و نحیفش روی نقاشی‌اش خم شده و چیزهایی می‌کشد. آرام به سمتش می‌رود، دستش را روی شانه‌ی کوچکش می‌گذارد و سلام می‌کند. جیک بی‌آنکه نگاهش کند، با جمله‌ی «سلام بابایی» جوابش را می‌دهد. از او می‌پرسد که آماده‌ی رفتن هست یا نه و جیک سری به علامت تأیید تکان می‌دهد. دوستی ندارد که بخواهد برای آخرین بار از او خداحافظی کند، در عوض هنگام بیرون رفتن از کلاس، به سمت میز خالی‌ای که دقایقی پیش رویش نشسته بود دست تکان می‌دهد و می‌گوید: «یادم نمی‌ره.»

تام، نمی‌داند باید چه حسی به اتفاقی که لحظاتی پیش افتاد داشته باشد. شخصیت اصلی داستان کتاب صوتی نجواگر (The Whisper Man) نوشته‌ی الکس نورث (Alex North)، این اواخر زندگی سختی داشته است. از همان ابتدای تولد جیک، ارتباط گرفتن با او برایش کار سختی بود، و حالا هم که متوجه تعامل واضح و با صدای بلند پسرش با یک شخصیت خیالی شده، نمی‌داند باید چه واکنشی داشته باشد. آرزو می‌کرد کاش ربکا اینجا بود و کمکش می‌کرد، کاش بود و مثل همیشه جیک را برایش رمزگشایی می‌کرد، کاش بود و دلتنگی‌اش به پایان می‌رسید. اما می‌دانست که ده ماهی می‌شود ربکا در قطعه‌ای از خاک سرد گورستان به خواب رفته و دیگر هیچ‌وقت باز نمی‌گردد.
تام می‌دانست که دیر یا زود، باید از آن خانه که خیلی هم دوستش داشتند اسباب‌کشی کنند. سایه‌ی خاطرات مشترک خودش با ربکا در آنجا به کنار، این خانه و یاد ربکا در گوشه‌گوشه‌اش چنگ به جان پسر کوچولوی ساکت و به‌ظاهر آرامش انداخته بودند و او را در خواب و بیداری رها نمی‌کردند. می‌دانست که جیک هیچ‌وقت به پایین پله‌ها، جایی که بدن بی‌جان ربکا را در آنجا پیدا کرده بود، نگاه نمی‌کند و او مجبور بود هر بار برای بردنش به اتاق‌خواب، او را در آغوش بگیرد و از آن نقطه رد کند. چشم‌های بسته و صورت کوچکی که از ترس خود را به سینه‌ی پدر می‌فشرد، او را مطمئن می‌کرد که دیگر نباید در این خانه بمانند. اما مقصد تازه هم چندان امن و راحت نبود...

شهر فدربنک در حالی انتظار ورود تام و پسرش جیک را می‌کشید که اتفاقات مرموزی زیر پوستش در جریان بود. مردی غریبه، از فاصله‌ای نه‌چندان دور پسربچه‌ای را سایه‌به‌سایه تعقیب می‌کرد. پسرک تمام ویژگی‌های لازم را داشت؛ کسی که پس از طلاق پدر و مادر الکلی‌اش به حال خود رها شده بود و خشم فزاینده‌اش در مدرسه، خبر از تبدیل شدنش به یک قلدر تمام‌عیار را می‌داد. پسرک در راه مدرسه به خانه در حرکت بود و به اطرافش نیز توجهی نمی‌کرد. ناگهان در دشت بایر اطراف مدرسه، تلویزیون که…

۱ فصل

🔒 برای شنیدن وارد شوید

نظرات

برای ثبت نظر وارد شوید

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.