کتابیستKETABIST

کتاب صوتی «مهمان شبانه» | داستانی رازآلود و هیجان‌انگیز

۱ فصل۱۱:۲۱:۲۰بدون امتیاز
انتشار نسخهٔ صوتی
۲۲ اسفند ۱۴۰۳
گوینده
کتابینه

دربارهٔ کتاب

معرفی کتاب صوتی مهمان شبانه
نسیم گرم تابستانی، بوی شیرین شبدر و رد خون! هدر گودنکاف در کتاب صوتی مهمان شبانه که اثری تحسین‌شده و از پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز است، داستانی ترسناک و پیچیده از خانه‌ای منحوس را روایت می‌کند که در گذشته، شاهد به کام مرگ رفتن ساکنانش بوده و حالا نیز سایه‌ی شوم مرگ در اطرافش می‌چرخد...

درباره‌ی کتاب صوتی مهمان شبانه
زندگی کردن در یک خانه‌ی روستایی چوبی در دل مزارع ذرت برای بسیاری حکم سپری کردن تعطیلاتی آرام و لذت‌بخش را دارد، ولی اگر این خانه‌ی چوبی روزی محل کشته شدن دو عضو از اعضای یک خانواده و مفقود شدن دو نفر دیگر از آن‌ها بوده باشد چه؟ بعد از شنیدن چنین خبری قطعاً این خانه از لیست اقامتگاه‌های محبوب خیلی‌ها حذف می‌شود، ولی برای وایلی لارک که نویسنده‌ی کتاب‌هایی با موضوع جنایت‌های واقعی است، چنین چیزی چندان ترسناک به نظر نمی‌رسد. البته که او هم مانند بسیاری از آدم‌های دیگر از اینکه در میان برف و بوران یک روستا در خانه‌ای قدیمی و بی‌امکانات تنها بماند چندان خوشحال و راضی نیست، ولی برای او که از همسرش جدا شده، مدام با پسر نوجوانش در جنگ بوده و حالا نیاز به آرامش و تمرکز برای نوشتن کتابش دارد چنین مکانی ایده‌آل است. در حال‌وهوای چنین خانه‌ای که صد سال عمر دارد و خود شاهد یک داستان جنایی تمام‌عیار بوده، او فرصت این را دارد که با نگاه کردن به عکس بدن‌های خونین و تکه‌تکه‌شده‌ی قربانیان آن حادثه، کتابی راجع به آن‌ها بنویسد و داستانشان را روایت کند.
هدرگودنکاف (Heather Gudenkauf) در کتاب صوتی مهمان شبانه (The Overnight Guest)، داستان زنی میانسال را روایت می‌کند که برای نوشتن کتاب جدیدش در یک خانه‌ی قدیمی و روستایی ساکن شده، اما این خانه رازهای شومی را در دل خود جای داده که با روشن شدن دوباره‌ی چراغش و شعله‌ور شدن آتش شومینه‌اش جانی دوباره گرفته‌اند و مانند یک کابوس به سراغ ساکن جدید خانه آمده‌اند. قصه از جایی شروع می‌شود که وایلی، از بابت نگاه‌های سنگین غریبه‌ای در فروشگاه، قید خرید مواد غذایی را می‌زند و به سمت خانه بازمی‌گردد که در راه، تلفن همراهش را از دست می‌دهد. موبایلش در گودال آبی افتاده و دیگر کار نمی‌کند. در آن تاریکی شب امکان درخواست کمک از کسی نیست و او ناچار به خانه بازمی‌گردد. گرچه وایلی در جستجوی تنهایی و آرامش به این خانه آمده، ولی از روز اول دلش به حال سگ ولگرد آن نزدیکی سوخته و او را نیز به خانه راه داده. حالا در نیمه‌های شب، سگ برای آخرین گشت شبانه بیرون رفته و باز نگشته. وایلی از بابت اینکه سگ در بوران و سرما یخ بزند نگران است و دلش هم نمی‌خواهد تا صبح در کنار در به انتظار او بایستد، پس شال و کلاه می‌کند تا خود سگ را پیدا کرده و به خانه بیاورد.

سگ در محوطه‌ی روبه‌روی خانه به حالت هشدار روبه‌روی چیزی نامعلوم که روی زمین افتاده نشسته و تکان نمی‌خورد. وایلی با نزدیک شدن به سگ، بدن یخ‌زده و کبود پسرکی حدوداً پنج ساله را روی زمین می‌بیند که انگشت شستش را به دهان گرفته و بیهوش شده است. رد خونی که از بالای سر بچه پیداست وایلی را از حالت شوک خارج می‌کند تا فوراً او را به داخل ببرد. دانه‌های تگرگ یکی پس از دیگری به زمین می‌خورند و با حجم عظیم برفی که باریده، قطعاً آمبولانس به موقع به کودک نمی‌رسد. وایلی با وحشت حاصل از فکری که از مرگ کودک به سرش هجوم آورده او را در آغوش می‌گیرد و به سختی خود را به خانه می‌رساند. بچه با قرار گرفتن در گرمی خانه ناله‌ی آرامی می‌کند و به هوش می‌آید، ولی با دیدن وایلی چنان وحشت م…

۱ فصل

🔒 برای شنیدن وارد شوید

نظرات

برای ثبت نظر وارد شوید

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.