کتاب صوتی مغازه جادویی

کتاب صوتی مغازه جادویی

۱۲ فصل۷:۳۴:۵۰بدون امتیاز
انتشار نسخهٔ صوتی
۱۵ شهریور ۱۴۰۳
گوینده
کتاب‌ گویای فارسی

دربارهٔ کتاب

معرفی کتاب صوتی مغازه جادویی
تابه‌حال شده که در اوج سختی و تاریکی، با انسانی روبه‌رو شوید که دیدنش مانند وارد شدن به یک مغازه‌ی جادویی ذهنتان را دگرگون کند؟ جیمز دوتی در کتاب صوتی مغازه جادویی داستان ملاقاتی مشابه را تعریف می‌کند که برای همیشه زندگی‌اش را متحول کرد و حالا او نیز قصد دارد تا این تحول و دگرگونگی را به دنیای دیگران نیز معرفی کند. گفتنی است که اثر پیش روی شما یکی از عناوین پرفروش نیویورک تایمز محسوب می‌شود.

درباره‌ی کتاب صوتی مغازه جادویی
برای پسربچه‌ی دوازده‌ساله‌ای مثل جیمز دوتی (James Doty)، زندگی چندان پیچیده و غیرقابل‌پیش‌بینی نبود. همه‌چیز برای خودش فرمولی داشت و حتی او که تنها دوازده سال زندگی کرده بود هم، این فرمول‌ها را یاد گرفته بود. مثلاً اینکه اگر به خانه رفتی و دیدی که پدرت از فرط نوشیدن الکل زیاد، حالش بهم خورده، وسایل و اسباب خانه را شکسته و با مادرت دعوای شدیدی کرده، باید پاورچین پاورچین به سمت اتاقت بروی و سعی کنی خشم او را برانگیخته نکنی و درعین‌حال گوش‌به‌زنگ باشی که اگر دعوا بالا گرفت و وضعیت خطرناک شد هم مداخله کنی و کاری انجام دهی. اگر به خانه رفتی و دیدی مادرت که همیشه از شدت افسردگی، روی تختش خوابیده و هیچ حرکتی ندارد، غذایی درست نکرده، یا به خانه‌ی دوستانت سری بزنی تا بلکه تو را برای شام دعوت کنند و یا بیخیال غذا شوی و سر گرسنه بر بالین بگذاری. گاهی حتی شرایط بدتر می‌شود، مثلاً اگر دیدی که مادرت قرص‌هایش را بیشتر از تعداد معمول مصرف کرده و بیهوش شده،‌ باید سریعاً از همسایه‌ها کمک بگیری و او را به بیمارستان برسانی. اگر هم برادر بزرگترت را میان دسته‌ای از بچه‌ها دیگر دیدی، باید این را بدانی که آن بچه‌ها حتماً دارند برای او قلدربازی در می‌آورند و اذیتش می‌کنند، پس باید فوراً خودت را به معرکه برسانی و کتک بزنی و کتک بخوری تا برادرت را نجات دهی. زندگی همین‌قدر ساده است؛ هیچ‌کس با تو کاری ندارد، هیچ‌کس با تو حرف نمی‌زند و نظرت هم برای دیگران مهم نیست. شبانه‌روز به عنوان شبحی نامرئی این‌طرف و آن‌طرف می‌روی و فقط زمانی که بوی دردسر به مشام برسد باید کاری کنی.

در آن زمان زندگی برای جیمز دوتی، نویسنده‌ی کتاب صوتی مغازه جادویی (Into the Magic Shop) سخت و بی‌رحمانه بود؛ ولی این سختی‌ها هنوز کاملاً روح کودکانه و ذوق او برای زندگی کردن را از بین نبرده بود. او علاقه‌ی زیادی به شعبده‌بازی داشت و و در میان خرت‌وپرت‌هایی که هر بچه‌ی کوچکی برای خودش در یک جعبه جمع می‌کند، یک انگشت مصنوعی هم داشت که با آن حقه‌های مختلف شعبده‌بازی را امتحان می‌کرد. یاد گرفته بود که چطور از درون آن انگشت مصنوعی، دستمال رنگ‌ووارنگی را بیرون بکشد و از اینکه می‌توانست کاری جادویی بکند لذت زیادی می‌برد. از حس کنترل داشتن بر چیزی، یاد گرفتن و تمرین کردن و ماهر شدن در هنری ذوق فراوانی می‌کرد و برای همین شعبده‌بازی را دوست داشت، ولی یک روز متوجه شد که انگشت مصنوعی‌اش را گم کرده است.

۱۲ فصل

🔒 برای شنیدن وارد شوید

نظرات

برای ثبت نظر وارد شوید

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.