
کتاب صوتی «هرگز دروغ نگو» | روایتی پر از راز و هیجان
- انتشار نسخهٔ صوتی
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
- گوینده
- کتابینه
دربارهٔ کتاب
معرفی کتاب صوتی هرگز دروغ نگو
«زندگی کردن در این عمارت قطعاً آرزوی هر تازهعروس و دامادی است، اما آن چشمان سبز داخل نقاشی آویخته به دیوار، وحشت به جانم میاندازند»... فریدا مک فادن در کتاب صوتی هرگز دروغ نگو که از عناوین پرفروش نیویورک تایمز بوده است، داستان زوج جوانی را روایت میکند که برای پیدا کردن خانهای برای زندگی، پا به عمارت مرموز و خطرناکی میگذارند...
دربارهی کتاب صوتی هرگز دروغ نگو
زندگی برای تریشا در این اواخر با سرعت زیادی جلو رفته بود. نه ماه پیش بود که در کافه با اتان، مرد جوان و خوشچهره آشنا شده بود و در همان برخورد اول فهمیده بود که باید رابطهی فعلیاش را تمام کند و بقیهی عمرش را در کنار این مرد بماند. حالا بعد از نه ماه، با وجود مخالفت همهی اطرافیان، با هم ازدواج کرده بودند و به دنبال خانهای میگشتند تا زندگی مشترکشان را با هم در آن آغاز کنند.
کتاب صوتی هرگز دروغ نگو (Never Lie) نوشتهی فریدا مک فادن (Freida McFadden)، با چنین داستانی آغاز میشود. این زوج جوان مدتی است که با هم به دنبال خانه میگردند. تابهحال به خانههای زیادی سر زدهاند؛ خانههایی که هر کدام خوب و همهچیزتمام به نظر میآمدند. همین انتخاب را برایشان سخت میکرد و حالا در این روز برفی، آمده بودند تا آخرین خانهای را که مشاور املاکشان معرفی کرده بود را ببینند.
میخواستند خانهشان خارج از شهر باشد تا از هیاهوی شهر دور بمانند. اما مسیری که در این برفوبوران در حال طی کردنش بودند، دیگر بیش از آنچه انتظار داشتند خارج از شهر بود. هوای بد و دورافتاده بودن این جاده، سیگنالهای ارتباطیشان را قطع کرده بود و بدون جیپیاس و تنها با حدس و گمان، در تلاش بودند تا راهشان را پیدا کنند. سرانجام به مقصد رسیدند، اما چیزی که با آن مواجه بودند، شباهتی به آنچه در آگهی تبلیغاتی دیده بودند نداشت.
خانه در واقع عمارتی قدیمی با سقفی بلند و پنجرههایی نوکتیز بود که بیش از هر چیز به یک قصر قدیمی شباهت داشت. اثری از ماشین سوزان، مشاور املاکشان در آن اطراف دیده نمیشد، اما سرما و بارش برف نیز به آنها امکان منتظر ماندن خارج از سرپناه را نمیداد. برای همین هم اتان و تریشا با هر زحمتی که بود، خودشان را به داخل آن عمارت رساندند.
فضای داخل عمارت، حتی از چشمانداز بیرونیاش هم نفسگیرتر بود. خانهی مبله با وسایل لوکس و قدیمی که در لایهی ضخیمی از غبار فرورفته بودند، نشان میداد که فردی ثروتمند پیشازاین در آن خانه زندگی میکرده است. آنها درگیر پاییدن اطراف و گشتوگذار در خانه بودند که با چیز عجیبی روبهرو شدند؛ یک پرترهی بسیار بزرگ، از زنی با موهای قهوهای و چشمان سبز که وقتی در مقابلش میایستادید، نگاه خیرهاش را به چشمانتان حس میکردید. تریشا و اتان در نگاه اول صاحب آن پرتره را نشناختند، اما بعد با دیدن کتابهای روانشناسی داخل کتابخانه که نام و تصویر «آدرینه هیل» بهعنوان نویسنده بر جلدشان نقش بسته بود، فهمیدند که آن پرتره متعلق به دکتر آدرینه هیل است و آنها هماکنون در خانهی او هستند.
نام آدرینه هیل در سالهای اخیر، به یک معما تبدیل شده بود. او روانشناس سرشناسی بود که از بابت کتابهای مهم و پرطرفدارش افراد زیادی او را میشناختند، اما زمانی که اخبار ملی خبر مفقود شدنش را به مردم اطلاع داد، شهرت و محبوبیت آثارش بیشازپیش شد. چند سال پیش اعلام شد که او مفقود شده و با اینکه جنازهای از او پیدا نشده، گمان میرود که کسی او را کشته باشد. آن سالها معمای گم شدن آدرینه هیل بیجواب ماند…
۱ فصل
🔒 برای شنیدن وارد شوید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید.